ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

237

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

كه در آن مىزيست گذار كرد ، او را به خدمت فراخواند . شرف الملك در حالى كه كفن به گردن انداخته بود بيامد سلطان با او ملاطفت كرد ولى اين ملاطفت سلطان حيله‌اى بيش نبود و او مىپنداشت از روى خلوص است و بدان دل برنهاد . و اللّه تعالى ولى التوفيق . استيلاى مغولان بر تبريز و گنجه چون سلطان پس از آن شكست ، از موقان به اران رفت خبر يافت كه مردم تبريز بر خوارزميان شوريده‌اند و آهنگ كشتار ايشان دارند بهاء الدين محمد بن شير باريك [ 1 ] كه پس از طغرائى وزير آن ناحيه شده بود آنان را به اين شورش تحريض مىكرد ولى طغرائى كه رئيس شهر بود آنان را منع مىنمود . تا آنگاه كه تبريزيان با يكى از خوارزميان درآويختند و او را كشتند و به كيفر كشتن او دو تن از عامه هم كشته شدند . طغرائى كوشيد كه شهر را استوارى بخشد و جمعى به نگهبانى گماشت و شهر را پر از مردان جنگى نمود و پى در پى به سلطان نامه مىنوشت . قضا را در اين احوال طغرائى بمرد و عوام ، شهر را تسليم مغولان كردند . پس از آن مردم گنجه بر سلطان شوريدند و شهر خود به مغولان دادند همچنين مردم بلغاره [ 2 ] ( ؟ ) و اللّه اعلم بر افتادن وزير و قتل او چون سلطان جلال الدين به قلعهء جاريبرد رسيد ، از عصيان وزير خود شرف الملك خبر يافته بود . سلطان بيم داشت كه از دستش بگريزد اين بود كه بدان بهانه كه مىخواهد قلعه را بررسى كند سوار شده به سمت قلعه راند وزير نيز در خدمت او بود سلطان در نهان نگهبان قلعه را گفته بود ، كه وزير را نگهدارد و در آنجا حبس كند چون سلطان از قلعه فرود آمد مماليك او را كه بزرگشان ناصر الدين قشتمر بود به اوترخان سپرد كه نزد خود نگهدارد قشتمر روزى نزد اوترخان آمد و انگشترى شرف الملك به دو نمود و گفت كه سلطان با او دل بد كرده و ما و والى قلعه دست بدست هم داده قصد خروج داريم و دوست دارم كه تو نيز به قلعه بيايى و با ما همدست شوى . چون سلطان اين خبر بشنيد در كار خود متحير ماند و پسر والى را كه در نزد وى بود و از جمله حواشى به شمار مىآمد فرمود كه به پدر نامه نويسد و او را سرزنش كند و سوابق نعمت سلطان فريادش آرد . پسر نامه نوشت و پدر پاسخ داد كه از آن تصميم باز آمده است سلطان او را پيام داد كه اگر راست مىگويى سر شرف الملك را براى من بفرست او نيز بفرستاد . شرف الملك وزير علما و ادبا را گرامى مىداشت و ايشان را صلات و انعامات مىداد . نيز مردى خداى ترس و كثير البكاء بود و متواضع و بخشنده بود . آن سان بخشنده كه اموال ديوان را

--> [ ( 1 ) ] متن : محمد بن بشير فاربك . [ ( 2 ) ] شايد بيلقان .